درمان اعتیاد؛وب لژِیون آقای سعیدآبیار
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
بنام خداوند یکتا
سلام دوستان محمدرضاهستم یک مسافر&
با 15سال تخریب وارد کنگره60شدم. ازسن 24سالگی با تریاک آشناشدم 
چون ازسن 16سالگی از زادگاهم برای کار به تهران آمدم ودر کارگاه تراشکاری شروع به کار مشغول شدم وکم کم که مراحل ترقی راپیش رو گذاشتم وبعد از خدمت باسختی فراوان برای خودم کارگاه راه اندازی کردم وهمزمان ازدواج هم نمودم ؛ وکلی موادمخدروسیگار بیزاربودم حتی کارگرانی که برایم کارمیکردندحق نداشتندداخل کارگاه سیگاربکشن.بعداز مدتی....&
درآمدم خوب شدکارگاه را بزرگترکردم ونیروهای بیشتری رابه خدمت گرفتم وپشت سرهم اول خانه بعد ماشین خریدم وهرچندوقت که ماشین مدل بالاتری می آمد میخریدم وغرق در کارورفاه ولذت بردن بودم کم کم احساس کردم همه چیز تکراری شده است ودنبال یک چیز جدید بودم.ازاین رودرمحل زادگاهم یک گاوداری راه اندازی کردم وکم کم باتریاک آشنا شدم اوایل ماهی یک بارمی کشیدم تا یک همسایه خانه برایمان امد اهل سیر جان بود وچون غریبه بود باهم رفت وامد داشتیم می دید مواد درجه یک همیشه دارد وبابافور آشنا شدم انگار این لذت موادتمام شدنی نبود محل کار تراشکاری بچه ها هر پنج شنبه می کشید ند ومن هم به محفل شان راه پیدا کردم وهر پنج شنبه می نشستیم ومی کشیدیم وهر وقت به محل گاوداری می رفتم دوستان دوستان محفل را برایم اماده می کر دند هر چند وقت هم برای همسایه سیر جانی مهمان می امد با انها هم اشنا شدم ورفت امد ما با سیر جان زیاد شد وانجاهم حسابی پذیرایی می کردند وچون میدیدم کار م خوب است خانه وماشین یواش یواش شد هفته ای دوبار وکم کم هرروز می کشیدیم وهمیشه هم جنس خوب می گرفتیم همراه باتنقلات کمپوت ومیوه ومی کشیدیم تا اینکه حسابی دچار منیت شده بودیم ودرهای تاریکی باز شده بود چند سال اول می گفتم درآمد مان که خوب است وپس به ما کاری ندارد و هر وقت خواستم نمی کشم ،غافل از اینکه حسابی گرفتار شده بودم واگر یک روز نمی کشیدم خماری به سراغم میآمدولی چون همیشه مواددر دسترسم بوداحساس خماری نمیکردم ورفقا هم سرخوش بودند&.چون بدون خرج کردن ازبقل من میکشیدن کم کم از گاوداری خسته شدم و همه گاوهارا فروختم وبیشتر به فکر موادبودم  ومواد داشت همچیز رابدست میگرفت وهمیشه به فکراین بودم یک جائی پیداکنم بکشم وچون میخاستم راحت باشم مسئولیت کارگاه رابه دیگران می دادم وکم کم شروع به خیانت کردن وچون مثل قبل تعادل نداشتم ووارد تاریکی ها شده بودم وغرور ومنیت به سراغم امده بود فکر می کردم باید همیشه دیده شوم ودنبال تغییر بودم جدااز اینکه دیگر بافکر وعقل تصمیم نمی گرفتم وبا دوستان که می کشیدم به فکر خرید مرغداری افتادم اوایل خوب بود و می گفتم با مبلغ بالایی مرغداری خریدیم وخوش بودیم واکثر روزهای هفته را شهرستان مرغداری بودیم کم کم مشغول ضرر دادن شدم ماشین را فروختم وام سنگین گرفتم خانه را فروختم کارگاه تراشکاری نمی رفتم بیشتر اوقات مشغول کشیدن مواد بودم فکر کردم اروم می شم وسال 94با کنگره  اشنا شدم شعبه استاد معین ووارد جلسات که شدم فکر تغییر کرد ولی هنوز به دانایی نرسیده بودم وهرچه راهنما می گفت گوش نمی کردم دراین حال مرغداری را فروختم .ماشین شاسی بلند خریدم چون هنوز به تعادل نرسیده بودم دوباره به مواد روی اوردم با خود گفته دیگه همه چیز تمام شد بکشم اشکال ندارد کارگاه را هم که دارم مثل قبل روزی یکبار می کشم غافل از اینکه این سری بدتر شدم واز کنگره هم دور شدم ودوباره همه چیز راازدست دادم وحسابی بدهی ودوستان ناباب واز مهربانی موادمی کشیدیم استفاده کردن چک امانت می گرفتن وبا خانواده مشکل پیدا کردم .وهمیشه عصبی بودم چون می خواهم خلاصه بنویسم خواست خدا بود که دوباره با کنگره اشنا شدم اوایل فکر م این بود فقط برای اینکه به خانواده ثابت کنه می خواهم ترک کنم به کنگره می روم ولی وقتی 3جلسه اول را تمام وقتی برای انتخاب راهنما وارد سالن شدم اقای ابیار را از استاد می شناختم وچند راهنمای دیگر خواست خدا بود که به لژیون اقای ابیار راه پیدا کردم وبا راهنمایی های ایشان کم کم دارم راه درست را پیدا می کنم واگر روزی همه چیز را به گردن خدا وبقیه می انداختم العان که فکر می کنم اول از پروردگار خودم خجالت می کشم واز انجایی که می دانم خداوند همیشه بندگانش را می بخشد سعی می کنم کلیه کارهای ضد ارزشی را انجام ندهم وبه لطف اول خدا بعد کنگره وبا راهنمایی راهنمای خوبم که مثل برادر بزرگتر همیشه با صبوری وکمک های ایشان کم کم دارم راه درست را پیدا می کنم وشاید به دانائی کمی رسید ه ام والعان حس بهتری نسبت به خانواده واطرافم دارم خدا را شکر کارم بهتر شده تقریبا دارم بدهی مردم را می دهم واز تجربیات تلخ گذشته درس می گیرم وخدا را شکر که کنگره مسیری فراهم کرده مخصوصا برای همسفران وتشکر میکنم از همسفرم که واقعا روزهای سختی را کنار من تجربه کرد وسعی میکنم گذشته راجبران کنم العان که بچه هایم را می بینم کنار من شادتر هستن لذت می برم واز خدا ی خودم می خواهم که هر کس لغزشی دارد دچار منیت وغرورمی شود وبه ظلمت راه پیدا می کند به روشنایی ها هدایت شود..در اخر از همه خدمت گزاران کنگره به ویژه راهنمای خوبم اقای ابیار تشکر میکنم .وامید وارم با خدمت کردن گوشه ای از زحمات ایشان وکنگره را جبران کنم .ودر اخر هر گاه نگاه به اسمان میکنم میبینم صاحب اسمان هیچ گاه مخلوقات خود را تنها نمی گزارد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 29 اردیبهشت 1396
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 07:56 ب.ظ
احسنت به اراده شما خیلی خوب درموردزندگی خود مطلب نوشتید خوشحالم از اینکه با صراط مستقیم اشنا شدید ودر تلاش برای رهایی هستید امید وارم موفق باشید .
شنبه 30 اردیبهشت 1396 09:38 ب.ظ
محمدرضاجان عالی بود.تابادچنین باد.به امیدرهایی وجایگاههای بالاتر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی